صبح روشن طلوع می کند
اشک در چشم و لبخند بر لب
مردمان دوست داشتنی، گنجشک ها، گل ها
یک روز تمام برای زندگی.
یافتمش یافتمش یافتمش
همین لحظه تر و تازه یافتمش
در میانة شوق و ترس بی نهایت
در میانة عشق و مرگ
زندگی را.
به خودم میگویم بخواب و به فردا که نیامده فکر نکن
نمی خوابم و به فردای شیرین یا تلخ فکر می کنم
فردا اگر تو را ببینم شیرین است اگر به من دروغ بگویند، تلخ
آخ اگر همة آدمها سر جای خودشان بودند
تو کنار من، من کنار تو
فردا روز زهر و عسل است
من از عشق می گویم به مردمی که به دروغ عادت کرده اند
مردی را دیدم که خدا را مفت و ارزان میفروخت به تسبیح و مهر و سجاده و دلق کهنه اش
و میخرید گاهی یک کاغذ، گاهی یک خانه، گاهی یک آدم، گاهی یک شهر
میخابم با سر درد از سر درد.
آه پری ببین درخت ها و چراغ ها چه رنگی دارند!
پری گمان کنم همه آدمها یک پری داشته باشند
پری هر کسی با زبان خودش با پری خودش حرف می زند
شاید آدم ها خودشان پری باشند و جای خودشان با پری ها حرف می زنند
پری آه پری، عشق بی عین و شین و قاف من.
امروز هم هوا در مدار رأس السرطان، تب داشت
امروز هم به خیر گذشت، دل کسی نشکست و همه سرشان سلامت و نفسشان بر قرار ماند
امروز هم خوشبختی، نجوا و نگاهش به این سو بود
امروز هم کاسة اندوه، لب پُر نشد و دست هامان آزاد و اگر هم اسیر، بندها شُلتَرَک شد
تنها غصّه مان این است که دخترکِ گدا یک روز بزرگ تر شد.
در فاصله های دور دوست داشتنی ایستاده است
دست ها در جیب
و با لبخندی بر لب با همه عابران سخن می گوید
عشق برای او حرف نیست، مفهوم زندگیست
پیر همیشه جوان لحظه ها
گویی علفی هستم که در نخستین نوروز بر گوری سبز می شود
که هماره خواب گندم زارهای وسیع و بازی باد را می بیند
که می داند اکنون آنچه هست به راستی نامش زندگیست.
گفتند باید آنجا بروی، آنجا باشی که آرامش داشته باشی
گفتند همینجا بمان و آرامش داشته باش
گفتند و هر کسی چیزی گفت و ما نه ماندیم و نه رفتیم
گاهی سرمان درد گرفت و گاهی خسته شدیم
گاهی نشستیم و گاهی قدم زدیم
گاهی عاشق شدیم و گاهی به عشق شک کردیم
و گاهی دو خط نوشتیم
عاقبت رفتیم و از ما چند عکس در قاب و چند کلمه که روی دیوار نوشتیم باقی ماند
یادگار ما بر تنة درخت ها و در و دیوارهای شهر و بر روی صفحة کاغذ که شاید روزی رهگذری آن را بخواند
زندگی همین بود، فرصت اندک شفیرة کوچک برای پروانه شدن.
پیرمرد سیگار فروش دور میدان دیگر نبود
تنها جوانی آنجا نشسته بود که داشت پای سیگارها پیر می شد
و نشان قبله ی عشق را به کجای این کره ی خاکی باید جست؟
به تو ایمان می آورم
قبله ام قلب مومن توست
با این ها که شعر و آوازی نمی شود سرود
تنها می شود دو رکعت نماز خواند و سکوت کرد
زندگی اگر فرصت دوباره ای می داشت دیگر در آن کسی را ذره ای نمی آزردم
کارهایی بود که می کردم یا نمی کردم
می دانم باز دوباره ساده دوست می داشتم
دوباره باز شعر می سرودم و از تو می نوشتم
دوباره باز عاشق درخت ها و فصلها و پرنده ها بودم
با آنکه رخت بسته عشق، هنوز هم دلیل زندگی هموست...
چقدر دلم تنگ است برای دیدنت، همزاد ندیده
چقدر دلم به حال خودم می سوزد که حتی شکلت به یادم نیست
همزاد ندیده، انگار مردی
انگار مردم
انگار یک نفر در سرم بوف کور می خواند.
منظرِ دیدِ انسان اندک است
منظرِ دیدِ انسان در نقطه ای کنارِ قاب، پسِ احساسی محدود می شود
انسان از حالِ اتم ها بی خبر است، از حالِ همه زندگانِ این سیاره
انسان حتّی از حالِ خویش بی خبر است
انسان، مغرورانه در پیِ دیدنِ هستی ای است که بی دیدِ اندکِ او نیز هست
نخست انسان حیرت کرد و پس از آن خواست بداند
و نخستین کلمه را دانست
و پس از آن بودنِ مغرورانة انسان در هستی آغاز شد
و انسان دانست و دانستن سببِ تباهی شد
آن روز که منظرِ دیدِ انسان اندک نیست و دانستن جز شوقِ کودکانه ای
آن روز که انسان فروتنانه نخستین کلمه را به یاد می آورد
روزِ شادی و آرامش و جاودانگی.
صبح چه وقت زیباییست برای دیدن تو از پشت پنجره
خورشید تازه، صدای گنجشک ها تازه، شهر در صبح شهر دیگریست
تو از شهر صبح و مردم سلام
در پیراهنت خورشید لانه کرده و از صدایت گنجشکی می تابد