فقط خود خودت بی کم و کاستی از ع ش ق
آرزو که عیبی ندارد بگذار به بزرگی آغوش تو باشد.
چونان نقشِ سایه ای بر پرده گذشتیم
به همهمة گنگمان گمان کردیم دنیایی ایم
از ما تنها خاطره ای کسل در چشمِ زاغ گربة لم دادة روی مبل باقی ماند
چه غریب و بی معنا گذشتیم
آی شهر من، خاطرة سماع صوفیان و شور عارفانت در هجوم کیسه دوختگان فریبت گم شد
آی شهر من که دیگر از تو شاعری زنده و بی زخم بیرون نیامد
ساده دلانه همه سالهای عمر را به اشتیاق، عشق را و تو را آرزو کرده ام
آی شهر من با تو سخن می گویم
با تو که قدمهایم در امتداد درختان و کوههایت، پله پله تا ملاقات خدا کِش می آید
به سْخره گرفتم کج پریدنِ کفترِ زخمی را
بی خیالِ اینکه پرواز زیباست با هر نام و نشانی
به خودم می گویم: پرنده که نیستی پرواز را با چشمهایت در آسمان نقشی بزن.
خوابها را برای خودم نگاه میدارم، کودکیم را برای تو
کودکی گسِ گسِ شیرینُ ترش
کودکی کوچه و انار، چاه و گنجشک
هنوز نمی دانم چرا گنجشک ها با یک قطره خون ریخته روی زمین، بی سر می شدند؟
می گفت: دنیا قانون جنگله!
پس گنجشکها چه بکنند که آدم نمی خورند؟
پرنده در درگاهِ آبیِ آسمان به سویِ نقطة موعودِ ندانسته اَش پرواز می کند
نگاهِ شاعر، دستها پسِ پشت به هم افکنده، منظرة آسمان و کفتری که هفت و هشت بال میزند
کوچه ای که همیشه شاعری و آسمانی که همیشه پرنده ای.
تاریخ می خوانم
ترس از فردایِ همیشه ندانسته مان کم نبود
مغولها آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و... ماندند
در ما ترس جاودانه ماند تا رها کنیم دستهامان را در تقدیری که گریزی از آن نیست
همه سال در انتظارِ نجات بخش برآمد تا بیاید و ما را از ما رها کند
انتظار بهانه بود، ما تنها به خون هم تشنه بودیم
و هنوز هم...
نازنین برای تو این نفسِ تا به نیمه رسیده هم دریغ نیست
آنچنان که نور و گرمای خورشید، زمین را
همیشه ابرها حادثه ای سرد نمی سازند گاهی بهانه ای می شوند تا باران ببارد
این روزها آسمان عجب غبار گرفته است ولی دستهای تو رنگین کمان همیشه اند.
جرعه ای از آن می نوشم و در من درخت شعر می روید
که بر آن پرنده ای غزل خوان لانه ساخته است.
در معبر باد و طوفان که همه چراغها خاموشند با فانوس احتیاط به انتظار کبریت تو ایستاده ام
من و تو قرنهای بسیاریست که فانوس عشق را جز همینجا میان پیچش و اضطراب تاریک مردمان پریده رنگ روشن نکرده ایم
تازه دستهایت را که به من بدهی همه چیز آغاز می شود
عشقمان پا می گیرد و طاق نصرت دستهامان همه برف و سرمای زمین را آب می کند
دستهایت را به من بده تا قصل بهار دوباره بیاید
قاصدک از بالایِ سرِ تو پرید
ماه و ستاره، قاصدکهایِ نورند نسیمِ خدا در آسمانِ شب رهاشان کرده
من و تو هم قاصدکهایِ خداییم، خبرمان عشق.
من و تو دو نیمة سیبِ سرخی که آدم و حوا از درختِ خدا چیدند
من و تو دو نیمة ماهِ شبِ چارده
من و تو دو نیمة روحِ زیبایی که با درخت و آسمان و باران نسبت دارد
من و تو که با هم می شویم ما.
با و بی همه دردها و شادیها
مثلِ روز اوّل
مثل هزار حرف نگفته ات
مثل تک لالة سر به زیر کوه و بیابان
آرام و آهسته مانده ای
نازنین انگار تو اصلاً پیر نمی شوی.