تبليغاتX
از انسانی که تویی
دیگر هیچ چیز و هیچ کس جواب این قلب خراب در به در را نمی دهد

فقط خود خودت بی کم و کاستی از ع ش ق

آرزو که عیبی ندارد بگذار به بزرگی آغوش تو باشد.

+ نوشته شده در شنبه 1390/11/08ساعت 11:19 توسط احسان تمیزی |

چونان نقشِ سایه ای بر پرده گذشتیم

به همهمة گنگمان گمان کردیم دنیایی ایم

از ما تنها خاطره ای کسل در چشمِ زاغ گربة لم دادة روی مبل باقی ماند

چه غریب و بی معنا گذشتیم

+ نوشته شده در شنبه 1390/11/01ساعت 22:0 توسط احسان تمیزی |

آی شهر من، خاطرة سماع صوفیان و شور عارفانت در هجوم کیسه دوختگان فریبت گم شد

آی شهر من که دیگر از تو شاعری زنده و بی زخم بیرون نیامد

ساده دلانه همه سالهای عمر را به اشتیاق، عشق را و تو را آرزو کرده ام

آی شهر من با تو سخن می گویم

با تو که قدمهایم در امتداد درختان و کوههایت، پله پله تا ملاقات خدا کِش می آید


+ نوشته شده در شنبه 1390/11/01ساعت 21:47 توسط احسان تمیزی |

به سْخره گرفتم کج پریدنِ کفترِ زخمی را

بی خیالِ اینکه پرواز زیباست با هر نام و نشانی

به خودم می گویم: پرنده که نیستی پرواز را با چشمهایت در آسمان نقشی بزن.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/29ساعت 15:52 توسط احسان تمیزی |

خوابها را برای خودم نگاه میدارم، کودکیم را برای تو

کودکی گسِ گسِ شیرینُ ترش

کودکی کوچه و انار، چاه و گنجشک

هنوز نمی دانم چرا گنجشک ها با یک قطره خون ریخته روی زمین، بی سر می شدند؟

می گفت: دنیا قانون جنگله!

پس گنجشکها چه بکنند که آدم نمی خورند؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/29ساعت 15:33 توسط احسان تمیزی |

پرنده در درگاهِ آبیِ آسمان به سویِ نقطة موعودِ ندانسته اَش پرواز می کند

نگاهِ شاعر، دستها پسِ پشت به هم افکنده، منظرة آسمان و کفتری که هفت و هشت بال میزند

کوچه ای که همیشه شاعری و آسمانی که همیشه پرنده ای.

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/10/27ساعت 17:48 توسط احسان تمیزی |

دوستی می گفت: اینجا شاعر عاقبت شهید می شود
من شهیدِ یک بوسة تو اَم
و نامم به یادِ هیچ کوچه و خیابان نمانده است
شهیدانِ بوسه غریبند
به هزار بهانة بزرگ نه، به بهانة یک بوسِ کوچولویِ تو شهید می شوم
شهید فرشته می شود یا پرنده یا خدا
                                         من نمی دانم فقط شاعرانه شهید می شوم
و تنها وصیتم در این شعر، یک بوسة عاشقانه است.

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/10/26ساعت 20:6 توسط احسان تمیزی |

تاریخ می خوانم

ترس از فردایِ همیشه ندانسته مان کم نبود

مغولها آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و... ماندند

در ما ترس جاودانه ماند تا رها کنیم دستهامان را در تقدیری که گریزی از آن نیست

همه سال در انتظارِ نجات بخش برآمد تا بیاید و ما را از ما رها کند

انتظار بهانه بود، ما تنها به خون هم تشنه بودیم

                                                      و هنوز هم...

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/10/25ساعت 20:39 توسط احسان تمیزی |

نازنین برای تو این نفسِ تا به نیمه رسیده هم دریغ نیست

                                                   آنچنان که نور و گرمای خورشید، زمین را

همیشه ابرها حادثه ای سرد نمی سازند گاهی بهانه ای می شوند تا باران ببارد

این روزها آسمان عجب غبار گرفته است ولی دستهای تو رنگین کمان همیشه اند.

+ نوشته شده در شنبه 1390/10/24ساعت 20:41 توسط احسان تمیزی |

دهانت نخستین چشمة زمین است که نخستین حرفها از آن جاری می شود

جرعه ای از آن می نوشم و در من درخت شعر می روید

                                                 که بر آن پرنده ای غزل خوان لانه ساخته است.

+ نوشته شده در شنبه 1390/10/24ساعت 20:40 توسط احسان تمیزی |

در معبر باد و طوفان که همه چراغها خاموشند با فانوس احتیاط به انتظار کبریت تو ایستاده ام

من و تو قرنهای بسیاریست که فانوس عشق را جز همینجا میان پیچش و اضطراب تاریک مردمان پریده رنگ روشن نکرده ایم

تازه دستهایت را که به من بدهی همه چیز آغاز می شود

عشقمان پا می گیرد و طاق نصرت دستهامان همه برف و سرمای زمین را آب می کند

دستهایت را به من بده تا قصل بهار دوباره بیاید

+ نوشته شده در جمعه 1390/10/23ساعت 17:34 توسط احسان تمیزی |

به دنبالى معنایی برایِ واژة دریا بودم
در تو غرق شدم و زیباترین غریقِ جهان نام گرفتم
هر کسی نامِ دریا را می برد، سقفِ اتاقِ‌ تو آبی می شود و هوایِ‌خانة من ابری
دریایِ من، کنارِ من که می آیی همیشه با خودت چتر بردار.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/21ساعت 18:11 توسط احسان تمیزی |

قاصدک از بالایِ سرِ تو پرید

ماه و ستاره، قاصدکهایِ نورند نسیمِ خدا در آسمانِ شب رهاشان کرده

من و تو هم قاصدکهایِ خداییم، خبرمان عشق.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/21ساعت 18:8 توسط احسان تمیزی |

من و تو دو نیمة سیبِ سرخی که آدم و حوا از درختِ خدا چیدند

من و تو دو نیمة ماهِ شبِ چارده

من و تو دو نیمة روحِ زیبایی که با درخت و آسمان و باران نسبت دارد

من و تو که با هم می شویم ما.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/21ساعت 18:4 توسط احسان تمیزی |

با و بی همه دردها و شادیها

مثلِ روز اوّل

                 مثل هزار حرف نگفته ات

                                                 مثل تک لالة سر به زیر کوه و بیابان

آرام و آهسته مانده ای

نازنین انگار تو اصلاً پیر نمی شوی.

+ نوشته شده در جمعه 1390/10/16ساعت 17:57 توسط احسان تمیزی |